این روزها
هر طرف را که نگاه می کنم
تو بالای نیزه ای...
این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم
این روزها
هر طرف را که نگاه می کنم
تو بالای نیزه ای...
دوست داشت چشم هایت را یک جوری نقاشی کند
و توی صدایت یک نازی بگذارد
که وقتی می آیی از بابا اجازه ی میدان رفتن بگیری
یکی یکی موهای بابا سفید شود
و کمرش...
..............
فاستأذن أباه و أذن له...
اما این بار
در شعله ور بود
و او از شدت درد حمل
پناهی جز دیوار نداشت...
کهنه پیراهنت را هم...
انگشترت را هم...
امشب زیاد بیدار بمان
امشب قرآن زیاد بخوان
امشب با من زیاد حرف بزن...
فردا روز سختی داری حسین!...
عصر عاشورا بود...
اسب ها به خیمه ها نزدیک می شدند...
باید فرقش را می شکافتید؟
آن آقایی که برایتان چاه می کند و نخلستان هایتان را آباد می کرد...
مودت به محبتی می گویند که ابراز شود
مثلاً با هیزم
مثلاً با غلاف
مثلا با...
الذین اذا ذُکر الله وجلت قلوبهم
صدای قرآن برادر که می آمد
یک گوشه ی دلش پر می کشید
یک گوشه ی دلش فرو می ریخت
از ترس سنگ ها
از ترس خیزران...
و الصابرین علی ما أصابهم
کاروان داشت راهی اسارت می شد
خودش را به گودال رساند
دست برد زیر آن بدن غرق در خون
رو به آسمان کرد:
خدایا می شود این قربانی را از ما قبول کنی؟
و المقیمی الصلوة
و ممّا رزقناهم ینفقون
حج/33 و 34
امام سجاد علیه السلام می گوید:
دیدم عمه ام نماز شبش را نشسته می خواند
آخر سهم غذای خودش را به بچه ها داده بود
موقع خداحافظی
برادر نگاهی به چهره ی خواهرش انداخته بود
دیده بود چقدر خواهرش نورانی شده
گفته بود خواهر! یک وقت توی نماز شبت حسین را فراموش نکنی
زلزال/2
بالاخره یک روز زمین زبان باز می کند
قرار نیست آه مولا تا همیشه توی چاه بماند
حجر/97
فقط خدا می داند که سینه ی تو از کدام یک بیشتر به تنگ آمد
از نشستن او روی سینه ات
یا بردن نام مادرت با زبان کثیفش...
فوَربّک لنسئلنّهم اجمعین
عمّا کانو یعملون
حجر/91،92،93
بالاخره یک روز از آنها پرسیده خواهد شد:
کافی نبود اینکه میان سر و بدنش جدایی انداختید؟
بس نبود این که بدنش را ارباً اربا کردید؟
دیگر چرا اسب هایتان را نعل تازه زدید؟
با این که جز انگشتر هیچ نشانی برایت باقی نمانده بود
ساربان خوب می دانست
تو فرزند چه کسی هستی...
یا ایها الذین ءامنوا لاتَقتُلوا الصّید و أنتم حُرُم...مائده/۹۵
شمشیر بسته بودند زیر لباس احرامشان
که...
إنّا أنزَلناهُ في لیلَةٍ مُبارَکة...دخان/۴
.
.
.
ولی امان از آن روز نامبارک که دوباره او را بالا بردند...
نیزه ها را می گویم ...
صفین نه؛
کربلا را می گویم ؛
قرآن ناطق را...
.
.
.
و إذا تُتلی علیهم ءایاتنا بیّنات تعرف في وجوه الذین کفروا المنکر
یکادونَ یَسطونَ بالّذین یتلونَ علیهم ءایاتنا...
چهره در هم می کشند
و به انکار آیات خدا
باخیزران
به لب های مبارکت حمله ور می شوند...
وقتی برایشان قرآن تلاوت می کنی...
لقد کان لکم فی رسول الله أسوة حسنة
خانه ی دخترش که می رفت
در می زد
به اهل خانه سلام می داد
.............
لب و دهان حسینش را زیاد می بوسید
گلویش را نیز...
و بشّر الذین یعملون الصالحات أنّ لهم أجراً کبیرا
و
أنّ الذین لا یؤمنون بالآخرة أعتدنا لهم عذاباً ألیماً
علامه ی طباطبایی این واو را واو عطف جمله به جمله می داند
شاید یعنی
بشارت باد بر مؤمنان که از قاتلین مادرشان انتقام گرفته خواهد شد
.................................
جسارتا شاید نیاز به توضیح باشد که وقتی واو عاطفه باشد معنایش این است که خداوند به مومنان بشارت عذاب غیر مومنان را می دهد
تمشی علی استحیا...
حالا فکر کن کوچه هم باریک باشد...
تمشی علی استحیا...
حالا فکر کن یک دستش را هم به دیوار گرفته باشد...
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... والله یعصمک من الناس
ای رسول من
تو علی علیه السلام را به ولایت و وصایت معرفی کن
ما تو را از فتنه های مردم محافظت می کنیم
بازوی فاطمه هست
نمی گذاریم به تو و رسالتت ضربه ای برسانند
سینه ی دخترت همه ی این ضربه ها را خواهد گرفت ...
لا یکلّف الله نفساً إلا وُسعها
مادر!
سینه ی تو چه وسعتی داشت !
وگرنه
آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ...
و ضربه
بسیار شکننده تر از آن که ...
ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس
دنیا را به فساد کشید
با همان دستی که ...
و امروز صدای آن سیلی گوش زمین را کر کرده است .
یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یُؤذَنَ لکم ...
مادر !
همه می دانند که تو اجازه ندادی
مَن قَتلَ نفساً بغیر نفس أو فَسادٍ فی الأرض فکأنّما قَتلَ النّاسَ جمیعاً ...
پس چه باید گفت وقتی آن کشته
حسین فاطمه – علیهما السلام – باشد ؟ ...
و مَن أحیاها فکأنّما أحیا النّاسَ جمیعاً ...
آقا نمی آیی ؟
تا انتقام خونش را نگیری ما زنده نمی شویم ...
فاخلَع نَعلَیک إنّک بِالوادِ المُقدّس ِ طُوی ...
...
قُلنا یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً عَلی إبراهیم ...
آمده بود تا برای علی بسوزد ...
.
.
.
و معجزه این بود که آتش بر مادرمان سرد نشد...